پراگماتیسم

پراگماتیسم از کلمه یونانی «پراگما»  به معنای عمل است، و کلمه‌ای است که نخستین بار چارلز پیرس انگلیسی در مقاله معروفش با عنوان چگونه می‌توان افکار خود را روشن ساخت، به کار برده است. پیرس دراین مقاله ثابت می‌کند که برای شکافتن یک فکر کافی است که به تعیین رفتاری که این فکر برمی‌انگیزد، بپردازیم). این اصل که بیست سال بعد ویلیام جیمز بحث درباره آن را از سر می‌گیرد در اندک زمان به نحو گسترده‌ای رواج می‌یابد. دقیق‌تر بگوییم، اصطلاح «پراگماتیسم» فقط به این جریان که در دهه‌های آخر قرن نوزدهم مخصوصاً به همت جیمز و دیویی اروپا را فرا گرفت اطلاق می‌شود. جیمز از این اصل آغاز می‌کند که هیچ‌یک از نظامهای فلسفی که تا این زمان پیشنهاد شده است، قانع‌کننده نیست، زیرا مذهب اصالت تجربه غیرانسانی و غیردینی است و مذهب اصالت عقل از صفت عینی عالم واقع غافل است. «هیچ نظریه‌ای نسخه مطلق واقعیت نیست»؛ همه نظریه‌ها جنبه سودمندی دارند و بیشتر صورتهای ذهنی سازگاری با واقعیت‌اند تا جلوه‌ها و پاسخ به معمایی که از سوی الوهیت طرح شده است. مذهب اصالت عمل تنها فلسفه‌ای است که در دسترس آدمی است، زیرا سعی ما در راه شناخت در هرقدم بر اثر ترجیحات و منافع و نیازهای ما تحریض و هدایت می‌شود. به همین جهت، جیمز به جای اینکه اصل فکری و عقلی کاملاً غیرشخصی را ملاک حقیقت انگارد، فلسفه‌ای را می‌پذیرد که با احتیاجات و تمنیات ما مطابقت دارد. برطبق اصول مذهب اصالت عمل، هرگاه نتایج فرضیه‌ای در زندگی سودمند باشد نمی‌توان آن را طرد کرد. بدین ترتیب در شیوه تفکر ما، امر حقیقی و درست تنها آن چیزی است که در شیوه عمل مناسب باشد. حقیقت یک تصور صفتی از این تصور نیست، بلکه حقیقت بر تصور ما «فرود می‌آید»، و آن‌گاه تصور حقیقی می‌شود و حقیقت خود را از حوادث می‌گیرد. بنابراین، فلسفه امر حقیقی را مشاهده نمی‌کند، بلکه آن را خلق می‌کند: «ما قطعه‌ای از سنگ مرمر را دریافت می‌کنیم، اما مجسمه را ما خود می‌تراشیم.» ملاحظه می‌کنیم که در این شرایط، جیمز در تاریخ فلسفه تنها میان مزاجهای فردی تعارضی می‌بیند که از ظریف (مذهب اصالت عقل) به وحشی (مذهب اصالت تجربه) ادامه دارد. بنابراین، مذهب اصالت عمل به جای جستن انسجام مطلقی سعی دارد که برخوردهای میان مکاتب مختلف را تعدیل کند. این فلسفه توانسته است نوعی عرفان ملموس باشد که معرفت را صورت ساده‌ای از سازگاری حیاتی می‌بیند؛ با این همه، هدف آن عالی‌تر است و می‌خواهد ضابطه عمل را به مقام ضابطه عینی ارتقا دهد. به همین جهت، فلسفه عملی به نوعی فلسفه انسانی (اومانیسم) تعبیر می‌شود که فرق دقیق آن برحسب آرمان زندگی فلاسفه مختلف که مبلغ آن‌اند، متغیر است. در نظر جیمز، این مکتب رنگ فلسفه روحی (اسپیریتوئالیسم) به خود گرفته است.

 

 

 

پراگماتیسم چیست؟


واژه پراگماتیسم مشتق ازلفظ یونانی (pragma) و به معنی عمل است. این واژه اول بار توسط چالرز ساندرزپیرس (Charles sanders pierce ) ، منطقی دان آمریکائی به کار برده شد.

مقصود او از به کاربردن این واژه، روشی برای حل کردن و ارزشیابی مسائل عقلی بود.
امابه تدریج معنای پراگماتیسم تغییرکرد.

اکنون، پراگماتیسم به نظریه ای مبدل شده که می گوید:
حقیقت، چیزی است که از دیدگاه انسان، خوب باشد. به سخن دیگر، پراگماتیسم یعنی اینکه درباره هر نظریه یا آموزه ای باید بر پایه نتایجی که از آن به دست می آید، داوری کرد. به نظر پراگماتیست ها، اگر عقیده ای به نتیجه خوب و کار آمد برای انسان بیانجامد، باید آنرا حقیقی قلمداد کرد. حقیقت چیزی نیست که مستقل ومجرد از انسان وجود داشته باشد.
تا قبل از این، نظریه اصلی و رایج درباره حقیقت این بود که حقیقت امری است جدا از انسان؛چه کسی آن را بشناسد، چه نشناسد . مثلا گردش زمین به دور خورشید، امری است که همیشه حقیقت داشته است؛ گرچه برای هزاران سال تصور بر این بود که زمین ثابت است و خورشید به دور آن می گردد. بر همین مبنا، صدق و درستی هر نظریه تطابق آن با واقعیت و نادستی آن عدم تطابق با واقعیت بود.

اما پراگماتیسم قائل به این شد که حقیقت امر جدایی از انسان نیست؛ بلکه تنها دلیل برای اینکه یک نظر درست و حقیقی است و یک نظر، باطل و خطا، این است که اولی در عمل به درد انسان بخورد و برای او کارآمد و موثر باشد و دیگری چنین نباشد. به این ترتیب، معنای صدق قضیه در پراگماتیسم تغییر یافت . صدق هر گزاره، فقط توسط نتایج عملی آن سنجیده می شود نه در مقایسه با واقعیت خارجی. یک فکر یا عقیده تا وقتی که فقط عقیده است، بخودی خود نه صحیح است و نه غلط؛ بلکه فقط در جریان آزمایش و کار برد عملی آن است که برحسب نتایجی که از آن نظر گرفته می شود، صادق یا کاذب می شود.

بدین سان و بر این مبنا، برای مثال تا پیش از کشف آمریکا، این عقیده که سرزمینی میان اروپا و آسیا وجود دارد، نه راست بود نه دروغ؛ اما پس از اکتشاف آمریکا، این نظر یه به حقیقت پیوست.(در حالی که بر اساس نظر متداول، این عقیده حتی پیش از کشف آمریکا نیز عقیده ای صحیح بوده است.)

در نظر مکتب پراگماتیسم، افکار و عقاید همچون ابزارهایی هستند برای حل مسائل و مشکلات بشر؛ تا زمانی که اثر مفیدی دارند، صحیح و حقیقی اند و پس از آن غلط و خطا می شوند. به این ترتیب عقیده ای ممکن است مدتی به کار آید و موثر شود و از این رو فعلا حقیقی است؛ لیکن بعدا ممکن است نتایج رضایت بخش نداشته باشد و آن موقع، به نظریه ای باطل و خطا تبدیل می گردد.

بنابراین، حقیقت چیزی ساکن و تغییر نا پذیر نیست؛ بلکه با گذشت زمان، توسعه و تحول می یابد. آنچه در حال حاضر صادق است، ممکن است در آینده صادق نباشد؛ زیرا در آینده، افکار و نظریات دیگری بر حسب شرایط و اوضاع جدید، حقیقی شده و متداول می گردند. تمام امور تابع نتایج است و بنابر این، حق امری است نسبی؛ یعنی وابسته به زمان، مکان و مرحله معینی از علم و تاریخ است .

ما هیچ زمان به حقیقت مطلق نخواهیم رسید. زیرا علم ما، مسائل ما و مشکلات ما همیشه در حال تغییر است و در هر مرحله، حقیقت، آن چیزی خواهد بود که ما را قادر می سازد تا به نحو رضایت بخش، مسائل و مشکلات جاری آن زمان را بررسی و حل کنیم .

پرا گماتيسم فلسفه اي است که اول بار در آمريکا پديد آمد و در تفکر و حيات عقلي اين سرزمين تاثير زيادي بر جاي گذاشت. اين فلسفه در اواخ قرن نوزدهم با متفکراني نظير ويليام جيمز و جان ديويي به ظهور رسيد. به نظر اين متفکران، پراگماتيسم انقلابي است عليه ايده آليسم وکاوشهاي عقلي محض که هيچ فايده اي براي انسان ندارد. در حالي که اين فلسفه، روشي است درحل مسائل عقلي که مي تواند در سير ترقي انسان بسيار سودمند باشد. پراگماتيسم چيست؟ واژه پراگماتيسم مشتق ازلفظ يوناني (pragma) و به معني عمل است. اين واژه اول بار توسط «چالرز ساندرزپيرس» ، منطقي دان آمريکائي به کار برده شد.مقصود او از به کاربردن اين واژه، روشي براي حل کردن و ارزشيابي مسائل عقلي بود. اما به تدريج معناي پراگماتيسم تغيير کرد.اکنون، پراگماتيسم به نظريه اي مبدل شده که مي گويد: حقيقت، چيزي است که از ديدگاه انسان، خوب باشد. به سخن ديگر، پراگماتيسم يعني اينکه درباره هر نظريه يا آموزه اي بايد بر پايه نتايجي که از آن به دست مي آيد، داوري کرد. به نظر پراگماتيست ها، اگر عقيده اي به نتيجه خوب و کار آمد براي انسان بيانجامد، بايد آنرا حقيقي قلمداد کرد. حقيقت چيزي نيست که مستقل ومجرد از انسان وجود داشته باشد.تا قبل از اين، نظريه اصلي و رايج درباره حقيقت اين بود که حقيقت امري است جدا از انسان؛چه کسي آن را بشناسد، چه نشناسد . مثلا گردش زمين به دور خورشيد، امري است که هميشه حقيقت داشته است؛ گرچه براي هزاران سال تصور بر اين بود که زمين ثابت است و خورشيد به دور آن مي گردد. بر همين مبنا، صدق و درستي هر نظريه تطابق آن با واقعيت و نادستي آن عدم تطابق با واقعيت بود. اما پراگماتيسم قائل به اين شد که حقيقت امر جدايي از انسان نيست؛ بلکه تنها دليل براي اينکه يک نظر درست و حقيقي است و يک نظر، باطل و خطا، اين است که اولي در عمل به درد انسان بخورد و براي او کارآمد و موثر باشد و ديگري چنين نباشد. به اين ترتيب، معناي صدق قضيه در پراگماتيسم تغيير يافت . صدق هر گزاره، فقط توسط نتايج عملي آن سنجيده مي شود نه در مقايسه با واقعيت خارجي. يک فکر يا عقيده تا وقتي که فقط عقيده است، بخودي خود نه صحيح است و نه غلط؛ بلکه فقط در جريان آزمايش و کار برد عملي آن است که برحسب نتايجي که از آن نظر گرفته مي شود، صادق يا کاذب مي شود. بدين سان و بر اين مبنا، براي مثال تا پيش از کشف آمريکا، اين عقيده که سرزميني ميان اروپا و آسيا وجود دارد، نه راست بود نه دروغ؛ اما پس از اکتشاف آمريکا، اين نظر يه به حقيقت پيوست.(در حالي که بر اساس نظر متداول، اين عقيده حتي پيش از کشف آمريکا نيز عقيده اي صحيح بوده است.) در نظر مکتب پراگماتيسم، افکار و عقايد همچون ابزارهايي هستند براي حل مسائل و مشکلات بشر؛ تا زماني که اثر مفيدي دارند، صحيح و حقيقي اند و پس از آن غلط و خطا مي شوند. به اين ترتيب عقيده اي ممکن است مدتي به کار آيد و موثر شود و از اين رو فعلا حقيقي است؛ ليکن بعدا ممکن است نتايج رضايت بخش نداشته باشد و آن موقع، به نظريه اي باطل و خطا تبديل مي گردد. بنابراين، حقيقت چيزي ساکن و تغيير نا پذير نيست؛ بلکه با گذشت زمان، توسعه و تحول مي يابد. آنچه در حال حاضر صادق است، ممکن است در آينده صادق نباشد؛ زيرا در آينده، افکار و نظريات ديگري بر حسب شرايط و اوضاع جديد، حقيقي شده و متداول مي گردند. تمام امور تابع نتايج است و بنابر اين، حق امري است نسبي؛ يعني وابسته به زمان، مکان و مرحله معيني از علم و تاريخ است . ما هيچ زمان به حقيقت مطلق نخواهيم رسيد. زيرا علم ما، مسائل ما و مشکلات ما هميشه در حال تغيير است و در هر مرحله، حقيقت، آن چيزي خواهد بود که ما را قادر مي سازد تا به نحو رضايت بخش، مسائل و مشکلات جاري آن زمان را بررسي و حل کنيم .

پراگماتیسم(pragmatism) روشی در فلسفه مدرن است که با اعتراف به غیر ممکن بودن اثبات بعضی مسائل با توجّه کاربرد آنها در زندگی انسان، آن مسائل را می‌پذیرد. طرفداران این شیوه، خود را عمل‌گرا و متسامح می‌دانند. مخالفین این گروه را میانه‌رو و منفعت طلب می‌خوانند.

مثلاً دین از نظر فلسفه مدرن بی‌اهمیت است چون علمی نیست ولی چون روحیه بشر بدون آن آسیب می‌بیند، پراگماتیسم آن را با توجه به کاربردش می‌پذیرد.

ریچارد رورتی، فیلسوف آمریکایی، به سنت فلسفی پراگماتیسم آمریکایی تعلق داشت. ولی این فلسفه در کشور انگلستان با اقبال بیشتری مواجه شد و معروف است مبنای فلسفی آموزش وپرورش انگلستان شده‌است.

سود آوری عملی ! چه در اخلاق و چه در اخلاق سیاسی ، بن مایهء آنچیزی ست که از آن به عنوان (( پراگماتیسم )) یا (( مصلحت اندیشی بورژوائی )) یاد می شود . روی دوم این سکه ، لاابالیگری ( بی پرنسیپی ) و ماکیاولیسم ، بمثابه فلسفهء سیاسی ست .
در کارآمدی این شیوهء نگرش ، شکی وجود ندارد . اصولا این طرز تفکر بوجود آمده است که به فلسفهء سیاسی بورژوازی ، جنبه کارکردی و عملی اعطا کند ! بنابراین بحث بر سر کارآئی و یا عدم کارآئی این نگرش نیست ، بلکه بحث بر سر درستی یا نادرستی آن است !! و همچنین ، میزان توافق آن با تمامی اندیشه هائی که مبتنی بر آرمانگرائی انسانی اند.
پرسش این است که آیا می توان در تعیین اهداف سیاسی ، بر مبنای نگرشی انسانی ، از خود تعریفی ارائه داد ، اما در حرکت و در عمل ، و در تعیین تاکتیک ها و استراتژی میان مدت ، به پراگماتیسم متوسل شد ؟
واقعیت اینستکه هر جریان سیاسی ، بسته به پاسخی که بدین پرسش می دهد ، جایگاه خود را بمثابه نیروئی در کنار مردم ، و یا در برابر آن ، مشخص و تعیین کرده است .
در واقع با این سنگ محک است که ، عیار صداقت و یا عدم صداقت هر جریان سیاسی را ، در مبارزات اجتماعی ، می توان سنجید !
و اما مشخصه های پراگماتیسم سیاسی چیست و از کجا می توان آن را در موضعگیریهای یک جریان و یک تفکر سیاسی تشخیص داد ؟ ما تلاش می کنیم به اختصار ، این ویژگیها را برشماریم ...
اولین ویژگی یک نگرش پراگماتیستی ، ضد اخلاق بودن آن است . یعنی چه ؟ یعنی اینکه در این نگرش ، هر نوع چهارچوبی که رفتار را محدود به فضائل انسانی نماید ، مردود است ! فضائلی همچون راستگوئی ، پرهیز از دروغ ، پرهیز از فریب ، پرهیز از تهمت ، عهد شکنی ، ریاکاری و ...
در چنین فضائی ، این فضائل ، تا آنجا پذیرفتنی هستند که ما را ، در رسیدن به اهداف ، مانع نباشند ! اگر قرار باشد ، یا مجبور شویم ، بین این فضائل و یا عقب نشینی و شکست و یا عدم دستیابی به آنچه مورد نظر است ، یکی را انتخاب کنیم ، بر مبنای نگرش پراگماتیستی ، باید بدون تأمل ، فضائل را کنار گذاشته و آنچه را که عملا ما را در رسیدن به هدف یاری می رساند، آن را برگزیده و عمل کنیم !
اخلاق ، در این شیوهء تفکر ، اساسا و در عمل ، موضوعیت خود را از دست می دهد . چرا که هر لحظه ، رفتار ما را ممکن است مقید به قیدی نماید ، که بمثابه مانع عمل کند و نظر به اینکه پراگماتیسم و فلسفهء وجودی آن ، اساسا برای گذشتن از موانع ! بوجود آمده ، پس در عمل ، اخلاق را یکسره باید به سوئی نهاد و آنچه را مفید ! و سودمند است و منافع را تامین می کند ، آن را برگزید . ناگفته نماند که این نگرش ضد اخلاقی ، خود ، نوعی اخلاق است که از آن به عنوان اخلاق بورژوائی یاد می شود .
ویژگی دوم در این فلسفهء سیاسی ، رد هر گونه اصولگرائی است ! پراگماتیسم سیاسی ، با هر نوع قاعدهء از پیش تعریف شده ، مخالف است ، چرا که پایبندی به هر اصل مشخصی ، لزوما ایجاد یک قید است و چون مقید بودن ، در نقطهء مقابل توانائی انعطاف ِ منطبق بر مصالح است ، خودبخود ، پایبندی بدان ، نقض غرض خواهد بود . بنابراین ، هر نوع اصولیتی ، جدا از ویژگی مثبت یا آرمانی آن ، در این تفکر ، به عنوان مانع مطرح می شود و هر چه این اصولیت از ساختار محکمتری برخوردار باشد ، در این منظر ، ارتجاعی تر و عقب افتاده تر است !!
سومین ویژگی تفکر پراگماتیستی ، مصلحت گرائی ، و یا به عبارت پراگماتیستها ، دوراندیشی ! آن است . یک پراگماتیست ، همچون یک نرم تن ، منعطف است و همچون یک دوزیست ، قادر به تطبیق خویش با شرائط متضاد است ! بستگی به این دارد که مصلحت ! در چه باشد ؟ اگر مصلحت ایجاب کند دوست است و اگر ایجاب نکند ، دشمن است ، آرام است و مهربان و عادل ، یا سرکش است و خشن است و ظالم !! این شرائط است که تعیین می کند چگونه باشد ! پس ، تطبیق با شرائط و تشخیص کارآئی عملی اتخاذ یک رفتار ، صلاح بودن یا صلاح نبودن اتخاذ آن رفتار را تعیین می کند. در این تفکر ، از پیش نمی توان تشخیص داد و یا تعیین کرد که چه چیز به صلاح است و چه چیز به صلاح نیست ، بلکه در عمل باید دید که منافع ، در کدام جهت میل می کند ، به هر جهت که میل کرد ، صلاح در آن است ! و مصلحت ، اتخاذ یک رفتار ، در همان جهت می باشد !!!

تا اینجا ، دریافتیم که ، فلسفه سیاسی پراگماتیسم ، مبتنی بر عدم پایبندی به اخلاق و فضائل ، رد اصولگرائی و همچنین ، مصلحت گرائی در اتخاذ روش و یا رفتار اجتماعی و سیاسی است . و اما ، در کنار این سه ویژگی اصلی ، یک ویژگی فرعی نیز وجود دارد که بن مایهء اتخاذ این نگرش ، از جانب فرد و یا افراد و جریانات و گروههای سیاسی - اجتماعی است و آن چیزی نیست جز محوریت فرد و عدم اعتقاد بنیانی به اجتماع انسانی ، در هر قالبی !
در واقع ، همهء این فلسفهء سیاسی ، در وجه ریز شدهء آن ، به منافع فرد ختم می شود. بر همین اساس نیز هست که ، در تمامی جمع هائی که بر مبنای پراگماتیسم سیاسی شکل می گیرد ، فرد ، و تشخص فردی و شخصیت گرائی و کیش شخصیت ، عارضهء گریز ناپذیر است ! در چنین تشکل هائی ، چیزی بنام جمع و منافع جمعی ، بواقع ، وجود ندارد ، بلکه این افراد و همسوئی منافع ِ هرچند گذرای ایشان است که تعیین کنندهء همه چیز است . براین اساس ، آن فردی که قادر باشد از تفکر پراگماتیستی ، به بهترین وجهی بهره برداری کند ، طبیعتا بیشترین منافع را جذب کرده ، قدرت ، در جهت منافع وی ، سیر خواهد کرد . خود ِ تقدس منافع ، به چنین شخصیتی نیز تقدس بخشیده ، وی را به (( اسطوره قدرت )) ارتقاء درجه می دهد !!!

و اما بد نیست در اینجا ، اشاره ای گذرا به تاریخچهء پراگماتیسم ، بمثابه یک دیدگاه فلسفی ، داشته باشیم ، تا ریشه های پراگماتیسم سیاسی ، روشنتر خود را بنمایاند.
پراگماتیسم ، بمثابه یک نظریهء فلسفی جدید ، نخستین بار توسط ویلیام جیمس ، فیلسوف و روانشناس آمریکائی مطرح شد ( تاریخ فلسفه - ویل دورانت ) . وی در برخورد با مقاله ای از یک محقق آمریکائی بنام چارلز پولیس که در مجلهء علمی ( 1878 ) به چاپ رسیده بود ، با این دیدگاه آشنا شد که : (( برای یافتن معنی یک عقیده و تصور ، باید نتایج عملی آنرا سنجید ، و الا بحث در بارهء آن بجائی نخواهد کشید و مطمئنا بی ثمر ! خواهد بود )) .
جیمس ، که خود ، از نظر خاستگاه اجتماعی ، محصول جامعهء صنعتی عمیقا در تکاپوی اواخر قرن نوزده آمریکا بود و طبیعتا همانند هر نظریه پردازی ، نمی توانست نسبت به محیط خود و دستاوردهای اجتماعی آن بی تفاوت باشد و از طرفی تلاش داشت تا ، بین فلسفهء متافیزیکی خود ، با واقعیتهای علمی پیرامون ( داروینیسم و مارکسیسم ) ، که بنیانهای نظری فلسفهء اسکولاستیک را به لرزه در آورده بودند ، پل زده ، توجیه گر وضعیت جدید باشد ، به سرعت ، دیدگاه چارلز پولیس را ، به سطح یک نگرش فلسفی ارتقاء داد ، و اتفاقا ، نظر به اینکه دیدگاه مطروحه ، عمیقا با خواست بورژوازی حریص قرن نوزده آمریکا هماهنگ بود ، با همان سرعت ، مقبولیت عام یافته ، از یک مقولهء تجریدی فلسفی ، به فلسفهء سیاسی ، و سپس ، عرف و سنت ادبی ، فرهنگی و بخصوص سیاسی ( در منش آمریکائی ) ، ارتقاء درجه پیدا کرده ، حاکم بر نگرش جامعه در همهء ابعاد شد . جیمس ، خود ، در کتاب پراگماتیسم ( 1907 ) ، بنیان نگرش خویش را چنین تئوریزه می کند : (( پراگماتیسم عبارت است از صرف نظر ( کردن ) از اصول و مقولات و مبادی ای که ضروری محسوب می شده اند و عطف نظر ( توجه ) به عواقب و ثمرات و فوائد !! )) .
شاید جیمز، خود ، نمی دانست که در حال انجام چه خدمت بزرگی به سرمایه داری است ، اما وقتی به رمان هموطن او (( آپتن سینکلر )) که شرح مهاجرت یک خانوادهء لهستانی به آمریکاست ( رمان جنگل ) می نگریم ، می توانیم به خاستگاه پیدائی چنین نظراتی ، که در واقع ، بمثابه فلسفهء عمل بورژوازی به میدان می آیند ، پی ببریم .
سینکلر در کتاب شگفت انگیز خود شرح می دهد که ، چگونه کودکان هشت تا دوازده سال ، بر لبهء چرخ گوشتهای بزرگ ، با یک پارو می ایستند ، تا گوشتهائی را که از لبهء دیگ بزرگ به بالا می آیند ، به پائین هل دهند و گاهگاه پیش می آید که خود لیز خورده ، به درون چرخ گوشت می افتند و همراه با موشهای بزرگی که همواره در دور و بر چرخ گوشتها در رفت و آمدند ، چرخ شده ، به عنوان همبرگر ، به بازار عرضه می شوند ...
درست در همینجاست ، که این فلسفهء سیاسی ، به یاری صاحب کارخانه می آید ! : چه اهمیت دارد؟ ، بگذار در برابر یکصد میلیون دلار سود در سال ، یک بچه یا چند موش هم به داخل چرخ گوشت بیافتند ! این مهم نیست !! این مهم است که نتیجهء عمل کار ما ، تولید ثروتی معادل یکصد میلیون دلار است !!!
در تداوم همین نگرش نیز هست که ، هنگامیکه یک خبرنگار، از خانم مادلین آلبرایت ، وزیر سابق امور خارجه آمریکا ، می پرسد که : (( آیا محاصرهء اقتصادی عراق ، این اهمیت و ارزش را داشت که به مرگ پانصد هزار کودک عراقی ، در اثر کمبود دارو ، منجر شود ؟ )) او با صراحت پاسخ می دهد : (( آری ! ارزشش را داشت !!!. اکنون ، بر اساس همهء آنچه آمد ، اگر بخواهیم در رابطه با پراگماتیسم و پراگماتیست ها قضاوت کنیم ، یعنی نتایج کاربست چنین نگرشی در سیاست را بسنجیم ، تنها می توانیم بگوئیم ؛
جدا از اینکه جریانات سیاسی ( و یا فرد و افراد ) چه می گویند و در پشت چه دیدگاهی صف کشیده اند و سنگ چه آرمانی را به سینه می زنند ، هر لحظه که در عمل ، اصول را فدای مصلحت نمایند ، تا به سود و نتیجهء عملی دلخواه خود دست یابند ، و در این راه ، هیچ ابائی از زد و بند ، شامورتی بازی ، حیله و فریب و نیرنگ و دروغ و قلب حقیقت نداشته باشند ، یا اینکه صف دوست و دشمن را ، با توجه به موقعیت و منافع خود ، جابجا نموده ، به جنگ رفته ، یا ترک مخاصمه کنند ، آن افراد و جریانها پراگماتیست هستند و امکان ندارد چنین جریانات یا افرادی را بتوان آزادیخواه ، عدالت طلب ، دمکرات و انسانگرا دانست ! چرا که روح چنین فلسفه ای ، چه در عرصهء نظری ، و چه در حوزه ء عمل ، نه بر محور حقانیت بخشیدن به انسان ، بلکه بر پایهء حقانیت بخشیدن به فرد ، منافع فردی و سود آوری عملی هر عمل سیاسی ، در حوزهء کسب قدرت ، شکل گرفته است ، و چنین روشی ، چه در برخورد با جامعه ، و چه در تعیین استراتژی سیاسی ، فی نفسه ، در تضاد با هر چیزی ست که انسانی ست ، از جمله ؛ آزادی ، عدالت و دمکراسی !
یک پراگماتیست ، یک خائن بالقوه است ! هرگز به او اعتماد نکنید !! نظر به اینکه او همواره ، نتیجه را در نظر دارد ، هر لحظه که با نتیجه جمع نشوید ، به راحتی شما را می فروشد ! امروز ، برای جلب رضایت شما ، شعار ضد امپریالیستی می دهد ، و فردا ، در زد و بند با امپریالیسم ، قربانی تان می کند !
تضاد حرف و عمل ، بارزترین وجه مشخصهء یک فرد ، یا یک جریان پراگماتیست است ، چرا که این ، نتیجهء عمل است که برای ایشان اهمیت دارد ، بنابراین ، حرفها تا آنجا تعهد آورند ، که هموار کنندهء دستیابی به نتیجهء مورد نظر باشند ! در غیر اینصورت به کناری گذاشته می شوند و حرفهای جدیدی به میان می آیند !!!

 

 

منابع :

سایت دانشنامه رشد

سایت ویکی پدیا

www.irib.ir

فرهنگ فلسفی

سیر فلسفه، صفحه 150

تاریخ فلسفه غرب، صفحه 210